تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker رازهای دلم

رازهای دلم

هدی جان، یسنا کوچولو که چشمت به دنیا روشن نشد ،آقا حامد پدر و همسری مهربان

همگی روحتان شاد و قرین رحمت

وبلاگ هدی،شوق زندگیhttp://shoghezendegi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 14:20  توسط D&A  | 

پارسال که این خونه رو خریدیم اومد دو دانگ خونه رو به نام من کرد یک دانگ با پول خودم و یک دانگ رو هم به حساب اینکه قسط بانـک مسـکن را من پرداخت کنم یکماه اول من قسط بانک را دادم بعد کارت بانک مسکن را از من گرفت که خودش بده

امسال رفتیم یک خونه قولنامه کردیم ۳۰٪ اولیه را که برای نوشتن مبایعه نامه بود از مادرم گرفتیم و قرار شد که خونه برادرم را بفروشیم و برادرم بیاد خونه ما رو بگیره،از اون ۳۰میلیون ۱۹ میلیون از پول، مال خاله ام و مقداری هم از پول خونه برادرم بود

یکروز ازش پرسیدم این خونه جدید، چقدرش رو میخواهی به نام من کنی گفت ۳ دانگ به نامت میکنم ولی باید وکالت بدهی من هر وقت خواستم بفروشم،من گفتم نه من نمیخواهم همون یک دانگ خودم رو به نامم کن گفت نه اون رو هم با وکالت به نامت میکنم که هر وقت اراده کردم بتونم بفروشم،من گفتم من نمی خواهم

فرداش زنگ زد بهم که اگر نمیخواهی بروم و خونه ایی رو که قولنامه کردیم بفروشم منم گفتم هر جور دوست داری، و بعد زنگ زد به مادرم کلی چرندیات به مادرم گفت و عصر هم زنگ زد به پدرم و یکسری مضخرفات به اون گفت ، مثلا دخترتون سرطان خون داره و نمیتونه بچه دار بشه و پدرم هم گفته اگر دوستش نداری و نمیخواهی باهاش زندگی کنی طلاقش بده ولی عذابش نده، یا اینکه من ماهی ۶ میلیون تومن پول داروش رو میدم درصورتیکه پول از شرکتشون میگیره من میرم داروم رو میگیرم و نسخه مهر شده رو میبره شرکت که بفرستند برای بیمه یعنی یک هزار تومنی هم پول داروی منو نمیده،عصرش که رفته بودم خونه پدرم ،پدرم که این جملات رو میگفت اشک تو چشماش حلقه میزد

گفتم پدر جان ناراحت من نباش من گلیمم رو از آب میکشم بیرون ، پول داروم رو هم خودم میتونم از بیمه بگیرم پس نگران داروی من نباشید و نگران اینکه اگر من بچه دار نشم منو طلاق بده هم نباشید ، همه زندگی به اینجا ختم نمیشه، ولی میدونم که حتی فکر طلاق ، پدر و مادر و برادرهام  را در خانواده ایی که حتی یکنفر هم سابقه طلاق نداره دق میده 

خونه قولنامه ایی رو فروخت، با اینکه مادرم بهش گفته بود اگر این خونه رو نمیخواهید ما میخرم برای برادرم تا شما هم ضرر نکنید گفته بود نه من با فامیل معامله نمی کنم .

حالا ۱۹ میلیونی که پیشش بر نمیگردونه میگه این بجای این دانگ دومی که بنامت کردم ،یا راه حل دوم اینه که تو بیا و ۱۳ تومن بگیر و دو دانگی که بنامت هست رو برگردون به من، جالبه یک دانگ من ۱۳ تومن میشه ولی یک دانگ اون ۱۹ تومن میشه ، استدلالش هم اینه که تو ۲۰ میلیونی که پارسال دادی برای یک دانگ ، اونموقع خونه ۱۵۰ میلیون بود و حالا که خونه ۱۱۵ میلیونه یک دانگ تو میشه ۱۳ میلیون  

ولی من نمیخواهم این ۲ دانگ رو برگردونم تا هر وقت خواست بدون اجازه من بره خونه رو بفروشه،از طرفی هم جور کردن ۱۹ میلیون پول هم برام کار راحتی نیست

حالا باید شب و روزم رو با گریه سپری کنم و از طرفی هم باید خانواده ام را دلداری بدم که هیچ مشکلی پیش نمیاد و شما نگران من نباشید

خدایا کمکم کن و بهترین را برایم مهیا کن، خودت میدونی که چقدر عذاب میکشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:40  توسط D&A  | 

ساناز جون منو به این بازی دعوت کرده ، مرسی عزیزم

جوابهای من بیشتر شامل همه کسانی که خواننده وبلاگشون هستم میشه  ولی حالا چیزای که به ذهنم میرسه برات میذارم

۱- اسم ٣ تا وبلاگ که خیلی دلتون می خواد قیافه نویسنده اش رو ببینین؟البته علتش رو هم باید بگینا.

من خیلی ها رو دلم میخواهد ببینم،

من همه دوستای وبلاگیم رو دوست دارم ببینم چون کسانی که بهشون سر میزنم برام آرامش بخش هستند و خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم

٢ - اسم ٣ تا وبلاگی که احیانا باعث عوض شدن تفکرات شما یا بیشتر فکر کردنتون درمورد مسائل یا یاد گرفتن درسهایی از زندگی شدن رو هم بنویسین.البته اینم با علتهاش.

عطر صد خاطره خیلی پشتکار خوبی تو درس خوندن داره و من همیشه دنبال میکنم

 

٣ - اسم ٣ تا از محبوبترین وبلاگهایی که خواننده خاموششون هستین و حتما مرتب بهشون سر میزنین رو هم بنویسین.

تزیینات و دکوراسیون و کسانی که من براشون کامنت دادم و اونا جوابی ندادن ولی من از سبک وبلاگشون خوشم میاد مثل

http://tazin.blogfa.com/

http://vyona.blogfa.com/

http://sabababy.blogspot.com/

منم همه کسانی رو که به وبلاگ من سر میزنند به این بازی دعوت میکنم، خوب این نشون میده چه کسانی به وبلاگ من سر میزنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 9:28  توسط D&A  | 

زنی که من باشم ۲۰ شهریور وارد ۳۱ سالگی شدم ،از خیلی ها چیزاش راضیم و به خیلی چیزهاییکه میخواستم هنوز نرسیده ام که خودم میدونم بخاطر عدم تلاش ام بوده

۵شنبه برادرم، مادرم و پدرم و بردار کوچیکه رو دعوت کردم خونمون، منم ۲ تا کیک درست کردم تا شب برویم خونه ماردبزرگم با داییم و خاله کوچیکه ام اونجا بخوریم

شب مادر بزرگم ما رو شام بیرون دعوت کرده بود و بعد رفتیم تا برادرم دایی بزرگم رو ببینه، همون شبانه با مادر بزرگم و دایی کوچیکم رفتیم طالقان

جمعه ظهر هم رفتیم آبشار کرکبود در طالقان آبتنی کردیم عصر خاله ام هم اومد و کیک رو بریدیم و خوردیم

کادوهای تولدم:شوهری نقد،مامانم و بابام سکه،برادر بزرگم بلوز، برادر کوچیکه MP4 برای ماشینم، خاله ام یک ریمل و خط چشم Bourjous ،خواهر شوهر وسطیه عطر Secret با یک سکه

داییم و مادر بزرگم هم قرار شده دوباره هفته دیگه یا بعد از ماه رمضان، ما را دربند مهمونمون کنند

برادرم هم امروز صبح برگشت آلمان و من کلی براش گریه کردم ، برادرم برام بهترین خاطرات کودکی و جوانی ام را بهمراه داره،دلم خیلی براش تنگ شده ،خدایا براش بهترینها رو رقم بزن

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 10:45  توسط D&A  | 

دخملی جون منو به این بازی دعوت کرده 

دریا: آبی

قهوه: تلخ

غرور:چیزی که من ندارم 

مدرسه: کتاب و دفتر

دفتر مدیر: تنبیه و یا خواستن پدر و مادر برای شیطونی

آب گوشت: نون سنگک، سبزی تازه و دوغ

قرمه سبزی: بوی سبزی سرخ شده اش.

ریاضی: حاصلضرب حاصل جمع...

آهنگ: آرامش

ماه رمضون: زولبیا و بامیه و ربنا موقع افطار

استخر: رنگ آبی کف استخر با خط کشی

روزنامه: کاغذ و بوی سرب

کودکی: تابستانها که دوچرخه سواری میکردیم 

قزوین: رستوران اقبالی

دروغ: عکس حقیقت

لیسانس: شیمی

فوتبال: بچه های پایین شهر

قانون: چیزی که تو ایران با رشوه همش رو میشه خرید

پرواز: خطر

اشک: خارج شدن غصه از چشم

ازدواج: لباس عروس

وبلاگ: همدلی

زندگی: کمی سخت

عشق: قبول کردن آنچه خیال است

هلو: پوست زبرش

تحصیل: نشانه موفقیت

خارج: پیشرفت

خواب: موقع فراموشی غمها

اینترنت: زندگی

مجلس: مجلش ختم،مجلس ایران، مجلس عروسی؟

سال ۸۸: بدون تغییر و ترقی

کلم پلو: بوی کلم پلو 

کتاب:اگر یکی برام بیاره میخونم

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 9:35  توسط D&A  | 

خوب  حالا بعد از چند تا پست بد ، یکدونه  پست خوب با عکس براتون می گذارم

هفته پیش رفتیم طالقان ، رفتیم تو رودخانه  طالقان کلی آب تنی  کردیم فوق العاده است، آب یخ یخ  ما هم  6 -7 نفری میرفتیم از بالا شیرجه میزدیم تو آب ،وقتی از آب میایی بیرون تا نیم ساعت بدن آدم سر میشه http://thumbsnap.com/v/crORu0Cx.jpg

چهارشنبه خواهر شوهرم اومد خونمون و کارش رو انجام داد و رفت ، مادر بزرگم و دایی ام هم شب اومدند خونه ما  خوابیدند عکس  غذاها http://thumbsnap.com/v/ANv2qjbp.jpg
صبح ساعت 8.30 راه افتادیم 4 تایی ( من و شوهری، مادربزرگ و دایی کوچیکم) رفتیم سمت محمود آباد و نور
ساعت 11.30 رسیدیم  محمود آباد، رفتیم سمت نور و ایزد شهر تا ساعت 2.30 دنبال ویلا گشتیم ، هر جا میبردند ما رو سریع پر میشد
دیدیم گرسنه امون شده رفتیم گالیکاژ نهار خوردیم  و بعد دوباره برگشتیم سمت محمود آباد  برای یافتن ویلایی کنار  دریا
بالاخره یک ویلا کنار  آب پیدا کردیم ، http://thumbsnap.com/v/qELynhrJ.jpg
بدو اومدیم لباسهامون رو عوض کردیم برای  آب بازی که  دیدیم  کیف من که توش لباسهام بود نیست گشتیم ، فهمیدیم اقای همسر تو پارکینگ جا گذاشته ، فقط شانس آوردم دو تا مانتو داشتم  یکی اش رو پوشیدم با یک شلوار هم از مادر بزرگم  گرفتم رفتیم تا ساعت  7.30 شب تو آب بودیم ، بعد رفتیم سمت Big C  تا برای من لباس بخریم، از اونجا  چند تا لباس خریدیم
بعد رفتیم سمت  هتل نارنجستان برای شام و گشت و گذار - هتلش خیلی جالب و خوبه، نفری 4000 تومن ورودی میگیره  که 3000 تومنش  رو میتونی  بری داخل خرید کنی و یا غذا بخوری ،ما هم رفتیم برای خودمون  از این دمپایی لاانگشتیهاخریدیم و شام پیتزا خوردیم البته دوباره برای هر کدوم پول سر دادیم تا ساعت 12.30 اونجا بودیم ،کنار ساحله و همه جور غذا داره با بازی های مختلف و بیلیارد و این چیزا  
فردا صبح زود بلند شدیم صبحانه خوردیم و  دوباره رفتیم دریا ، یک قایق گرفتیم رفتیم وسط دریا ، من و داییم از بالا قایق شیرجه زدیم و رفتیم وسط آب کلی شنا کردیم خیلی عالی بود اصلا موج نداشت اون وسط آب  کلی رو آب خوابیدیم
http://thumbsnap.com/v/o2XFsXkM.jpg
 http://thumbsnap.com/v/8fMczkj5.jpg
http://thumbsnap.com/v/oalhPDHJ.jpg
برگشتیم  ساحل برای خودمون چایی و تخمه و میوه خوردیم دوباره رفتیم تو آب تا ساعت 12.30 ، رفتیم سریع دوش گرفتیم و نهار خوردیم ،ویلا رو تحویل دادیم  و حرکت کردیم به سمت  چمستان  بعد از نور  و رفتیم جنگل کشپل در چمستان جای فوق العاده دیدنی و کلی تو جنگل  گشتیم ،تا انتهاش که بروید میخوره به اب گرم لاویج
http://thumbsnap.com/v/yuWihVRg.jpg
http://thumbsnap.com/v/W6VWqX1f.jpg
http://thumbsnap.com/v/1ne6pn4Z.jpg
http://thumbsnap.com/v/QlAekJvQ.jpg
بعد بسمت تهران حرکت کردیم ساعت 9 تهران بودیم جاده هراز خوب و یکطرفه شده بود 
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 9:39  توسط D&A  | 

خواهرشوهر وسطی ام داره امروز میاد خونمون،دیشب زرشک پلو با مرغ،خورشت فسنجون،سالاد ماکارانی مخصوص، ژله تمشک در طالبی و آش هم که دیشب خریده بودم حاضر کردم تا ببینم دیگه چه غری دارند بزنند

دفعه پیش که مادر شوهرم اومد و رفت ،شوهری  یکماه با من قهر بود ، بعد هم شوهری یک روز بلند شد کلیدها و کیف پول و موبابل منو با خودش برد تا من نتونم عصر از سرکار بروم خونه مامانم پیش برادرم ،منم زنگ زدم به خواهر شوهر وسطی ام گفتم هر وقت مادرت می آید و میروید تا یکماه شوهری با من قهره، گفتند ما دیگه پامون رو اونجا نمی گذاریم ، ولی دیشب دوباره بهش زنگ زدم و گفتم من منتظرتون هستم ، البته این خواهر شوهرم رو دوست دارم ولی مادرش رو بخاطر دخالتهاش نه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 9:10  توسط D&A  | 

خانواده شوهرم بعد از اینکه یک هفته پیش ما بودند و رفتند هنوز ترکش هاش داره به ما اصابت میکنه

شنبه شب برادرم اومد رفتیم فرودگاه دنبالش و اومدیم خونه مامانم،شوهرم گفت من به هیچ وجه بالا نمیام میخوام بروم بخوابم حالا ساعت ۱۱.۵ شب ، منم گفتم باشه ما میرویم شوهرجان میخواد بخوابه

دیروز مادرم زنگ زد که شب فامیلها که میان شما هم شام بیایید اینجا، رفتم خونه به شوهر جان میگم بیا برویم خونه مادرم شام، میگه من دیگه پام رو خونه مادرت نمی گذارم گفتم برای چی؟ بعد از کلی التماس،میگه چون مادر و پدرم و خواهرم که اومدند اینجا خانواده ات نیومدند بهشون سر بزنند و بهشون زنگ نزدند -گفتم مادرم که کرج خونه مادر بزرگم بود اون خاله ام از مشهد اومده بود و پدرم هم که اومد دیدن مادرت، میگه نه پدرت روز آخر اومده که پدرم رفته بوده و فقط مادرم بوده

حالا اینها همون خانواده ایی هستند که بعد از روز جهاز برون ما، خواهرش پاش رو خونه ما نگذاشته و یکبار هم به ما زنگ نزده، فقط اونروز تند تند اومده خونمون که ببینه من چه وسیله هایی آوردم مادرش تنها نمی تونست کامل دید بزنه

یا روز جهاز برون که من و مامانم برای اولین بار رفته بودیم اهواز خونشون، اصلا مادرش غذا درست نمیکرد و همش به شوهر جان میگفت برو از بیرون غذا بگیر اونم برای ما و حدود ۱۰ نفر دیگه شامل خواهراش و برادرش و بچه هاشون بود و کلا طی ۳ روزی که ما اونجا بودیم فقط  یکبار غذا درست کرد اونم روز اول عید

یا من با شوهر جان رفته بودیم بیرون ،چیزی برای خونه بخریم برگشتم دیدم همه رفتند بیرون و مادر من خونه اونها تنها مونده

دیروز میگه غذا درست و حسابی براشون درست نکردی،روز اول جوجه کباب، روز دوم باقالی پلو با زبان گوساله،شب رستوران بیرون، روز سوم خورشت کرفس، روز چهارم لوبیا پلو ، روز پنجم خوراک مرغ،.... نمیدونم درست و حسابی چیه

ضمن اینکه من هر چی درست میکردم میگفتند ما نمیخوریم و نصفه شب پا میشدند میرفتند سر یخچال دخلش رو میاوردند

میگه چرا گفتی مادرم چشمش شوره ، البته به شوهرجان گفتم نه به مادر شوهرم

میگم خوب شوره دیگه، میگه چقدر پدرت سالم و سلامت از بس ورزش میکنه، هفته بعدش پدرم رو بردم بیمارستان CCU دو هفته بستری شد،

میگه تو خیلی خوب رانندگی میکنی، فرداش با سرعت ۲۰ تا تو کوچه باریک شرکت میروم بچه داشت فوتبال بازی میکرد ناگهان میپره جلوی ماشینم، میخوره به آینه میافته تو جوب- خدا رو شکر بچه سالم سالم می مونه

میگه این گلدانهاتون چقدر قشنگه فردا می بینم کاکتوسم زرد شد و خشک شد

میگه چه خوبه با سر خیس میایی از حموم بیرون سرما نمی خوری، سرمایی میخورم که ۳ روز فقط خونه میخوابم

میگه بال کبابی تند خوردی خوبه معده ات درد نمیگیره، شبش از معده درد بلند میشم گریه میکنم

میگه چقدر تو خوش شانسی تو جای پارک پیدا کردن ، میرم اونجا پارک کنم، پلاستیک گلگیرم گیر میکنه به پله پشتش و میشکنه

خوب یعنی این چشم بد نیست؟

سری قبل که خواهر وسطی اومده بود ، کلی تو گرما ایستادم براش پاستای مرغ درست کردم سالاد رو هم حاضر کرده بودم که دیدم زنگ زده من با شوهر خاله ام بیرون غذا خوردیم شام نمیاییم

اینقدر اذیتم کرده بودند که معده ام حسابی درد گرفت فرداش رفتم بیمارستان ، خود شوهر جان هم بود و دید حالم خوب نیست و با هم رفتیم دکتر ، بعد گفتند این همش خودش رو به مریضی زده ،البته فکر کنم بیشتر حالشون از این گرفته شده بود که چرا من معده ام درد گرفته و اونا رو فرودگاه نبردم موقع رفتن ۸ تومن موقع برگشت هم ۷ تومن شوهر جان داده بود ، چون خودش رانندگی نمی کنه ، ولی بازم اونا غر زدن

 میگه چرا رفتی ماموریت ساعت ۶ اومدی ، حالا خوبه همون ۶ که اومدم شام و نهار فرداشون رو هم حاضر کردم

با جاریم قهرند و رفت و امد ندارند ولی میاد پشت سر اون کلی حرف به من میزنه ، حالا خونه ما یک هفته هست چه چیزای که نمیگه

تمام خانواده شوهرم میدونند من پرده خونمون رو متری چند خریدم اینقدر که اینها آب میخورند با هم هماهنگ میکنند

دیروز بهش گفته بودم داری میایی تو راه از فروشگاه اون مانتو که گفته شنبه سایز منو میاره بگیر برام ، اومده میگه دیدم داشت ولی نخریدم ، ولی میرفت با خواهرش بیرون هر چیزی که میخواست با هر قیمتی بود براش میخرید

دو سال قبل که من اهواز بودم مادرش و خواهرش میومدند خونه مامانم دو روز سه روز می موندند بروند دکتر ، مادرم صبح میبردش بیمارستان عکس بگیره عصر پدرم میبردش دکتر تا ساعت ۱۱ شب براشون صبر میکرد تا نوبتشون بشه،

پارسال ما حدود ۳ ماه خونه مادرم بودیم تا خونه پیدا کنیم ، مادرم بهش اخم هم نمیکرد،پدرم کلی بهش احترام میذاشت ، ولی امسال عید که میخواستیم برویم مادرش گفته بود نیایید مهمون داریم زحمت ما میشوند ، بعد میاد میگه نه مادرم زنگ زده دعوت کرده ، گفتم من با اون مدل دعوت ۱۰۰ سال دیگه هم نخواهم رفت " حالا شما هم بیایید ما مهمون داریم شما هم روش"، والا ما خانواده ام جونشون میره برای بچه هاشون ، پدر و مادر من برای دیدن بچه هاشون لحظه شماری میکنند،پدرم با گریه از برادرم میخواهد بیاد ایران که ببیندش که دلش دیگه طاقت دوری اش رو نداره

منم دیروز به شوهر جان گفتم یا امشب میایی خونه مامانم یا دیگه مادرت حق نداره با اینهمه دخالتش پاش رو خونه ما بذاره

بعد از همه این احوالات دیشب به مامانم موضوع رو گفتم ، مامانم بعد از همه اینها میگه زنگ بزن بگو شوهر جانت شب شام بیاد اینجا، یا میگه نمیشه که بهش بگی مادرش نباید بیاد نه زندگیتون خراب میشه اون مادرش رو دوست داره

میگم ترو خدا ببین چقدر فرق هست بین رفتارهای دو طرف ، خانواده ما کلی صلح طلب ، خانواده اونا همش دنبال جنگ و جنجال

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:2  توسط D&A  | 

از دوستای خوب وبلاگی بخاطر نظراتشون توی دو تا پست قبل متشکرم ،ولی گویا اینجا خانه امن دل نیست که هر حرفی دلت خواست بزنی 

بخاطر کسانی که مثل قارچ سمی همین دیروز سر و کله اشون تو بلاگفا پیدا شد و اظهار نظر کرده بودند دو پست اخیر رو ثبت موقت کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 10:52  توسط D&A  | 

برادرم امشب داره از آلمان میاد

میخواهد برود دختری رو بگیره که اصلا شایسته خانواده ما و برادرم نیست،از نظر من این دختر هیچ موردی نداره که از برادرم بالاتر باشه

برادرم با ما مشورت نمی کنه، این رفتار خوبه، البته بعد از ازدواج ،که آدم باید به حرف زنش اهمیت بیشتری از خانواده خودش بده ولی الان باید از نظرات خانواده ات استفاده کنی

بنظرم دختر باید از نظر قیافه خیلی از پسر بالاتر باشه یا حداقل بالاتر باشه اینو مطمئنم ولی اون نیست

خانواده معمولی دارند،دختره از زمانی که دانشگاه لیسانس می خونده کار میکرده تا خرج تحصیلش رو بده با اینکه پدرش وضع مالی متوسط تا خوبی داشته ولی این خودش کار میکرده بنظرم این مسئله اگر برای یک پسر اتفاق بیفته ایده آله و یک حُسن محسوب میشه ،ولی برای دختر نه چون از اون یک کسی میسازه که تمام خرج هایی که پدرش براش انجام نداده حالا از شوهرش بخواهد

تحصیلاتشون از لحاظ سطح یکی ولی برادرم بالاترین رشته و اون پایین ترین رشته که تو دانشگاه وجود داره را میخونه

برادرم میگفت بسیار زود رنج، کسیکه در دوران آشنایی اینقدر زود رنج هست وااااای به حال بعدش در دوران بعد از ازدواج

سنش ۳۰ سالشه و با برادرم ۴ سال اختلاف سن داره ، بنظرم دختر ۳۰ ساله باید تا ۲ سال دیگه حتما بچه دار بشه یعنی هیچی از زندگی نخواهند فهمید

با برادرش که توی یک شهر در سوئد زندگی میکنند قهره و در دو تا آپارتمان جدا در دو نقطه شهر زندگی میکنند، کسی که با هم خون خودش نمیتونه کنار بیاد وای به روز شوهر و خانواده شوهرش

دختره ۴ سال هست که تنها تو سوئد زندگی میکنه و میدونم که با پسرهای زیادی ارتباط نزدیک داشته ،که این یک مورد برای من با یکسری تفکرات ایرانی ناب اصلا جور در نمیاد

از سوئد باید برود آلمان زندگی کند و باید زبان بخونه و برای اینکه از زیر بار زبان خوندن در بره ، به برادرم میگه تو بیا برویم تو یک شهر دیگه زندگی کنیم  این یعنی که برادرم باید کلی کمک عاطفی و مالی کند تا به یک جایی برسه ، برادرم الان مشغول گذراندن دکترا است و کار میکند پس نیاز به یک پشتوانه محکم تری دارد

برادرم چند بار رابطه اشون رو کات کرده ولی اون با سماجت تمام ولکن نیست، از این دخترا که خودشون رو تو دست و پا میندازند که فقط ازدواج کنند متنفرم

من که دلم میخواهد تمام حس خواهر شوهر بودنم رو پیاده کنم ولی بعد با خودم میگم اگر برادرم از این ازدواج خوشحاله بذار منم باهاش شادی کنم ولی هنوز حس اولم غالبه

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 14:1  توسط D&A  | 

ساعت 2 شب میرویم فرودگاه دنبالشون، ساعت 3 میرسیم خونه می خواهیم بخوابیم ، مادر و دختر حرفشون گرفته و تا 5 صبح حرف میزنند بعد تا ساعت 2 ظهر میخوابند  میز صبحانه جمع میشه و نهار  چیده میشه  میگن نه ما نمی تونیم الان نهار بخوریم و باید هر وعده غذایی دوبار سرو بشه
توی خونه 52 متری که جایی سوزن انداختن نیست 3نفره میان و  تمام وسایلشون رو میریزند وسط پذیرایی
خواهره میره روی تخت ما می خوابه  ، بعد شوهر جان میگه برو پیشش بخواب ، ولی من چندش میشم رو تخت دو نفره با خواهرش بخوابم   
میان اینجا بروند دکتر ،چکاپ کامل میشوند  نفری 200-300 تومان خرجشون میشه بعد 100 تومن میذاره رو میز نهار خوری میگه این 100 تومن کمکتون باشه
رفتیم رستوران  غذای اونا زودتر از من حاضر شده خواهرش میخوره و بلند میشه میره بیرون میگه میخواهم پیاده روی کنم
تو رستوران  بال کبابی با سس تند سفارش می دهم میگن عجب معده ایی داری که میتونی اینو بخوری شب تا صبح از معده درد میمرم و چون نباید شربت یا قرص رو بدون اجازه دکتر مصرف کنم  10 ساعت معده درد میکشم تا  فردا به دکترم زنگ بزنم
میگه خوش بحال پدرت چون پیاده روی میکنه چقدر سالمه، پدرم در عرض یکماه دو بار بیمارستان بستری میشه
غذا درست میکنم کلی تو گرما تو آشپزخونه می ایستم ، بعد میگن ما شب شام سبک میخوریم و می نشینند نون و پنیر میخرند یا اینکه ما شام نمی خوریم برای خودت درست کن ، بعد می نشینند دو برابر من میخورند
میره میاد به پسرش میگه یادته فلان دختر رو میخواستیم برات بگیریم تو گفتی نه  یا فلانی که دانشجو بودی تو رو میخواست،گفتم حالا خوبه همه شاهدن که  روز اول خواستگاری نشسته بودی و به  پدرم میگفتی همین الان جواب ما رو بدهید و  شاهد دیگر اینکه 30 آذر اولین جلسه خواستگاری رو اومدید و 18 دیماه عقد کردید  پس حتما از همه اونا بهتر بودم که  اینقدر هول شده بودید

یکسره ناله میکنه ،برای منی که تو خونمون پدرم یا مادرم تا کارشون بیمارستانی نکشه اصلا بچه ها رو درگیر درد و ناراحتیشون نمی کنن
 پاش رو نشون میده که وااااای ببین چقدر پام ورم کرده می بینم از پای منم زیباتر و سالمتره
میره آزمایش میده جواب آزمایشات رو میبینم ، از من که سنم نصف اونه آزمایشاتش بهتره و هیچ مشکلی تو آزمایش دیده نمیشه
یک کیسه قرص نشونم میده ببین من چقدر باید قرص بخورم نگاه میکنم اکثریتش امگا3، کلسیم، ویتامین، قرص برای تقویت چشم و .....
خواهره میاد برویم بازار میگه یادم رفت از مادرم پول بگیرم برای خرید میگم من دارم بهت میدم با خیال راحت .....تومن خرج میکنه
تمام چیزای که خریدنش حتی با پول خودم برای من حرامه برای خواهرش حلال حلاله و برای خواهرش با دل و جون ۲-۳ تا میخره
مادرش میاد بیرون کلی ناله میکنه که نمی تونه به هیچ وجه راه بره بعد میشنوم که از کجا تا کجا پیاده اومدند
من تو خونه هستم ۳تایی با شوهرجان رفتند دکتر - تو راه برگشت برای خودشون کباب ترکی میخرند و میخورند و نمی گویند که این ۴ روز برای ما غذا پخت برای اینم غذا بگیریم ببریم
 
همه اینها رو تحمل میکنم و حرفی نمیزنم تا شوهرجان از اینکه کنار خانوادش هست لذت ببره ،خدایا تحملم رو صد چندان کن  
+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 9:7  توسط D&A  | 

چرا تو ایران هنوز به نظر خیلی ها زنان نمی توانند کارهای فنی رو به خوبی انجام بدهند؟

کارشناس پروژه ایی که من مدیر پروژه اش هستم همش در حال دور زدن من هست هزاران بار بهشون گفتم که به کارفرما مستقیم زنگ نزنند ولی کو گوش شنوا - زنگ میزنم کارفرما میگه آقای ... همین الان زنگ زد این اطلاعات رو گرفت دیگه اون لحظه میخواهم این طرف رو خفه کنم -حتی چند بار رییسمون بهش گفته ولی باز کار خودش رو میکنه یا وقتی داره با من حرف میزنه خیلی بی ادب حرف میزنه فقط امیدوارم که این پروژه به زودی تموم بشه و از دست اینا راحت بشم

ماهی شب عیدم را بردم به اکواریم برادرم منتقل کردم شبش خودکشی کرد و خودش رو از اکواریم پرت کرد بیرون و مرد- خیلی ماهی خوشگلی بود از این fighter ها بود به رنگ آبی-فکر کنم جریان آب توی اکواریم رو نتونست تحمل کنه

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 14:14  توسط D&A  | 

ما برای ۱۸ تا ۲۰ تیرماه برنامه ریزی کرده بودیم برویم اصفهان ولی بخاطر این تعطیلات از ۴شنبه رفتیم و جمعه برگشتیم

توی راه حرم حضرت معصومه را دیدیم و زیارت کردیم

من خیلی دلم میخواست کاشان ابیانه و نطنز رو ببینم که بقیه همسفرها یاری نکردند

توی اصفهان هم بازارمیدان امام.مسجد شیخ لطف اله-عالی قاپو- مسجد جامع شاه عباسی- ۴۰ستون و سی وسه پل و پل خواجو - باغ و کاخ هشت بهشت و حمام علی قلی آقا رو دیدیم

برای همه دیدن حمام علی قلی آقا از بقیه مراکز دیدنی جذاب تر بود و من خودم به تمام کسانی که به اصفهان مسافرت میکنند دیدن این حمام را پیشنهاد میکنم

اینم چند تا عکس از حمام علی قلی آقا

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 11:56  توسط D&A  | 

این دختره منشی شرکتمون آتیش بیار معرکه است
میره اونطرف زیر اب منو میزنه بعد میاد اینطرف بدی اونطرفی ها رو به من میگه
امروز اومده با خوشحالی تمام میگه میدونی همکارای اون اتاق گفتند نیازی نیست برای تو مهر بسازیم چون تو کارهات کمه و من هم بهشون گفتم نه خیلی کارش زیاده از شما هم خیلی بیشتره ،منم گفتم اینقدر حرف بزنند تا خسته بشوند ، فقط نمیدونم چرا با اینکه من اصلا بهش میدون نمیدم بازم میاد حرفهای خاله زنکی رو پیش من میزنه

3 شنبه قبل میخواستم بروم ماموریت سر ماشین با یک همکار دیگرم بحث میکردم ، فرداش اومده با خوشحالی میگه شنیدم حسابی با آقای فلانی دعوا کردی ، فکر کرد منم میگم آره اینجوری شد و اونجوری شد که من این حرف رو به طرف گفتم ولی خیلی ریلکس گفتم دعوا اصلا!!!! کی همچین خبری داده، خیلی خوشحالم که تونستم خودم رو کنترل کنم و پای فضولی این دختره رو ببرم

با اینکه منشی شرکته ولی فاکس نمیزنه تلفن برات نمیگیره نامه را نمی بره رئیس امضا کنه و خودت باید همه این کارها را بکنی و اون این اتاق و اون اتاق در حال جمع آوری خبره ،تو شرکت هم همه به ظاهر باهاش خوبند تا خبرها داغ بقیه پرسنل را به سمع و نظرشون برسونه

از روزی که اومده همکارای دیگه ام با من کاملا سر حسادت و لجبازی پیدا کردند ولی بازم برام مهم نیست ،بخاطر حرفهای اینا اصلا خودم رو حرص نخواهم داد، فقط از خبر بیار و خبر ببر ها بسیار متنفرم

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:45  توسط D&A  | 

دیروز رفتیم طالقان ،مسیر فوق العاده دیدنی بود پر از شقایق های قرمز و نارنجی و انواع گلهای دیگر مثل بومادران ،لاله های رنگی و گلهای دیگر با رنگهای بنفش ،صورتی، زرد ،سفید و قرمز که من اسم بقیه رو دقیقا نمیدونستم

اینم یک عکس از گلهای شقایق http://i42.tinypic.com/zvpy00.jpg
پیشنهاد می کنم حتما بروید این مناظر زیبا را ببینید

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 11:1  توسط D&A  |